تبليغاتX
هرمنوتیک

متن زير، ايميل من به نوام چامسكي استاد زبان شناس و به عقيده برخي، تنها فيلسوف روشنفكر زنده غرب و ايميلي هست كه ايشون در پاسخ فرستاده. هر چند ايشون به سوالهايي كه در رابطه با هرمنوتيك كردم پاسخ مستقيم نداد ولي همين ارتباط مختصر، نكات جالب توجهي برام داشت كه در پايان به اونها اشاره كردم.

ايميل من:

 

from

ailrezaazadamoli  

 

 hide details

 5:48 pm 

 

 

reply-to

alireza.azadamoli@gmail.com

 

 

to

chomsky@mit.edu

 

 

date

 

Jul 21, 2008 5:48 PM

 

 

subject

 

Hermeneutics-Iran-Azad

 

 

mailed-by

 

gmail.com

 

 

Dear Sir:

Prof. Chomsky!

It is a great honor to write to you and have your response. You are a quite well-known scientist in my country, Iran. Many of your books have been translated into Farsi and university professors and students are well-familiar with your ideas and theories in linguistics. Due to this wide acceptance and authority which you have on linguistics and some other fields of study, I would like to have your point of view on some questions about my MA thesis. My MA thesis is about the "Comparison of the Methodology of Quran's interpreters and Classic Hermeneutics assumptions".

 
I have some questions about it. It is a great honor for me and my professors and thesis advisors if we could have your point of view around the following questions.

1. Considering the new hermeneutic approaches, do you think that it is still necessary to study the classical (pre-philosophical) texts on hermeneutics?


2. In Iran, we are mostly familiar with Gadamer And Ricoeur And to some extent with Hirsch And Betti just recently some books from Robert R.M. Grant and D. Tracy are available.
It would be a great help if you could help me and name some new hermeneutists who are active and working on hermeneutics at the moment.


3. Since I have read some of your articles about Iran's political situation, and I know
that you are well familiar with Iran's political situation. I would like to know your
idea about using hermeneutics as idealogic and political instrument? Is it true to
use hermeneutics as an instrument for political purposes?

 


Alireza Azad

Iran, Mashad

Ferdowsi University

E-mail:azad.amoli@gmail.com

Web:http://hermeneutics.blogfa.com


 پاسخ چامسكي:

 

from

Noam Chomsky  

 

 hide details

 9:39 pm 

 

 

reply-to

Noam Chomsky 

 

 

to

"ailrezaazadamoli (by way of Noam Chomsky )" 

 

 

date

 

Jul 21, 2008 9:39 PM

 

 

subject

 

Re: Hermeneutics-Iran-Azad

 

 

mailed-by

 

mit.edu

 

 

Interested to learn about your work and concerns, and I appreciate the kind remarks.

I wish I could help, but I have no special knowledge about hermeneutics or the other matters you raise, and could not offer a reasoned and useful comment.

Noam Chomsky

با تشكر فراوان از دوست عزيزم: آقاي مجيد حيدري

 

 چند نكته قابل توجه:

1- چامسكي ظرف كمتر از ۴ ساعت ايميل منو جواب داد در حالي كه تا كنون هيج كدوم از استاداي داخل كشور ظرف كمتر از 10 روز جوابم رو ندادن.

 

2- بين تمام ايميل هايي كه به اساتيد داخلي و خارجي زدم، هيچ كدوم مودبانه تر و احترام آميزتر از ايشون جواب نداد. در حالي كه رتبه علمي هيچ كدومشون هم به اندازه ايشون نبود.

 

3- آيا شده تا به حال از يه استاد داخل كشور سوالي كنين و اون بگه بلد نيستم؟ شده كه به يكيشون بگين استاد راهنماتون بشه و اون بگه زمينه كاري شما در حيطه مطالعات من نيست؟ ولي چامسكي كه فقط درباره هر كدوم از چهار نظريه اصليش تا به حال دهها رساله دكتري نوشته شده و در مقالاتش اشاره مستقيم به مباحث دقيق هرمنوتيكي داره خودش رو در اين زمينه صاحب نظر نمي دونه و نظر نمي ده. اون وقت بعضي ها كه كل سواد فلسفي شون به اندازه كتاب "فلسفه براي كودكان" هم نيست خودشون رو صاحب نظر در هرمنوتيك مي دونن و مقاله در ردش مي نويسن و وقتي مي خونين مي بينين آقا هرمنوتيك هايدگر رو با فلسفه كانت اشتباه گرفته.

 

4- براي من بارها پيش اومده كه وقتي به بعضي از استادها كتاب يا مقاله اي معرفي مي كنم يه جورايي ناراحت مي شن. تصور مي كنن اگه ابراز علاقه به دونستن ندونسته هاشون بكنن از شأنيت شون كم مي شه. ولي چامسكي خيلي راحت ابراز علاقه كرد كه در مورد نوع كاري كه من دارم مي كنم بيشتر بدونه. خدا آيت الله معرفت رو رحمت كنه. در اينگونه اخلاقيات بي نظير بود. يك بار كه خدمتشان بودم، موقع خداحافظي پرسيد: اين كتاب كه تو دستته چيه؟ گفتم رسم الخط مصحف از غانم قدوري الحمد. پرسيد: چطوره؟ من هم حسابي در مورد مزاياي اين كتاب و اينكه در موضوع خودش بي نظيره و زير نظر عبد الصبور شاهين نوشته شده و ... توضيح دادم. يه برگه برداشت و مشخصات كتاب رو نوشت و كلي ازم تشكر كرد. در حالي كه همين كتاب رو وقتي به شاگردهاي ايشون معرفي كردم، به اكراه فقط سري تكون دادن.

خداوند هم آيت الله معرفت و هم نوام چامسكي رو مورد عنايت و رحمت خاصه خودش قرار بده.

(فكر مي كنم اولين كسي هستم كه اين دو شخصيت رو با هم دعا مي كنه ... ) 

 

+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/05/01 و ساعت 3:54 |

گزافه نيست اگر بگويم «شعر» مادر هنرهاي ديار ماست. و در اين ميان، پيوند موسيقي و شعر بيشتر هويداست.

به شهادت صدها بلكه هزارها شبي كه نغمه خسرو آواز(1)، در گوش و ديوان خواجه شيراز، در دست داشتم مي گويم: « درك برخي از ابيات حضرت حافظ، جز با صداي استاد شجريان ميسر نيست. » از جمله اين ابيات:

باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش

بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش

اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال

مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش

با چنين زلف و رخش بادا نظر بازي حرام

هر كه روي ياسمين و جعد سنبل بايدش

نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد

اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش(2)

...

 

مني كه حتي در سفرم به معدن لب لعل و كان حسن(3)، از رفتن به سعديه عار داشتم، به يمن اين صداي لاهوتي، ارادتي روز افزون به شهسوار غزل پارسي، پيدا كردم. آيا اين غزل سعدي را جز با چهچهه هاي استاد، مي توان معنا نمود:

غم زمانه خورم يا فراق يار كشم

به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم

نه قوتي كه توانم كناره جستن از او

نه قدرتي كه به شوخيش، در كنار كشم

شراب خورده ساقي ز جام صافي وصل

ضرورت است كه درد سر خمار كشم(4)

 

و آيا جز با صداي سياووشِ آواز(5)، مي توان حزن خون آلود اين شعر هوشنگ ابتهاج را احساس كرد؟

ز هر خون دلي سروي قد افراشت

ز هر سروي تزروي نغمه برداشت

صداي خون در آواز تزرو است

دلا! اين يادگار خون سرو است(6)

 

و آيا جز با صداي او مي توان به اوج تفطن ادبي و شكوه معنايي اين بيت مولوي پي برد:

آمده ام كه سر نهم، عشق تو را به سر برم

ور تو بگويي ام كه ني، ني شكنم شكر برم(7)  

                                              

 چقدر دوست داشتم كه استاد در اين نفس هاي باقي مانده عمر هنري اش – كه خدايش  بر آن بيفزايد - با تقديم آوازي به آستان كبريايي شهيد كربلا، سند جاودانگي اش را ممهور به مهر حسيني مي كرد.

-------------

(1) لقبي است كه رهي معيري در مجلسي به استاد داد.

(2) خوانده شده در آلبوم « بيداد »

(3) تلميح به شعر حافظ دارد كه: « شيراز معدن لب لعل است و كان حسن/من جوهري مفلسم ايرا مشوشم »

(4) خوانده شده در آلبوم « نوا-مركب خواني »

(5) تخلص هنري استاد در سالهاي اوليه « سياوش » بود كه در اين جمله به تناسب واژه خون، اشعار به داستان

خون سياوش در شاهنامه دارد.

(6) خوانده شده در آلبوم « سپيده »

(7) خوانده شده در آلبوم « در خيال »

+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/04/28 و ساعت 18:13 |
در ميان فيش هاي مطالعاتي سال گذشته ام، به چند فيش جالب از كتاب نقد ادبي دكتر شميسا، صفحه 343-344 برخوردم كه در نوع خود، مطالب قابل توجهي اند.

با توجه به ارتباط آن با مباحث هرمنوتيك و نظريه تفسير متن، خلاصه اي از آن را در اينجا قرار مي دهم. 

از آنجا كه غالب هرمنوتيك ها گرايش فلسفي دارند تا ادبي، لذا به بحث موضوع و قروع آن توجه نكردند. به نظر من بحث «موضوع شناسي» حداقل شش لحاظ دارد:

 

1- موضوع يا سوژه  (subject)

2- درون مايه يا تم (theme)

3- مضمون

4- لحن يا تن (tone)

5- حالت و احساس يا مود (mood)

6- موضوع مكرر يا موتيف (motif)   

 

موضوع: ايده يي است كه نويسنده، خودآگاه آن رامي پروراند و اساسا لازم نيست بدان اعتقادي داشته باشد مثل موضوعاتي كه درباره آنها انشاء مي نويسند: «علم بهتر است يا ثروت»

 

تم: آن ايده گسترده و بنيادي متن است كه در تمام زواياي آن منتشر است.موضوع ، فشرده و صريح است اما تم گسترده و غير صريح و ضمني است. موضوع شاهامه تاريخ ايران باستان است اما تم آن احساس غرور و افتخار و ... است. در بحث هاي ادبي تم مهم است نه سوژه و به نظر مي رسد كه هرمنوتيك ها بدون اين كه اصلا وارد اين بحث شده باشند به دنبال تم اند نه سوژه.

 

تُن يا لحن: احساسي است كه گوينده مي خواهد منتقل كند.

 

مود يا حالت: احساسي و تأثيري است كه خواننده در مي يابد.

تُن و مود هميشه يكي نيست.

 

مضمون: بيان و روايت هنري يا ادبي موضوع است. شعر سبك هندي ، شعر تبديل موضوع به مضمون است. سعدي بيشتر موضوع دارد تا مضمون.

 

موتيف: آن موضوع يا تمي است كه در كل آثار كسي يا در اثر خاصي تكرار مي شود. انس با يك اثر يا يك نويسنده عمدةً منوط به آن است .موتيف مستقيما به سبك مربوط است.

 

همه اين مسائل در روند فهم مؤثرند اما هرمنوتيك ها به آن توجه نكردند. وقتي مي گوييم معناي متن، كدام جنبه را لحاظ مي كنيم؟

 

و اما ...

۱- در ميان اساتيد حال حاضر ادبيات، دكتر شميسا فرد بي بديلي است. آشنايي با رويكردها و دستاوردهاي نوين ادبي، تسلط بر ادبيات فارسي و عربي و انگليسي، داشتن رويكرد آموزشي در عين صبغه پژوهشي و تطبيقي، توجه به خلأهاي عرصه ادبيات و ... باعث شده تا آنچه خوبان همه دارند را به تنهايي دارا باشد. سال گذشته توفيق مطالعه شرح ايشان بر بوف كور به نام "داستان يك روح" و نيز تدريس كتاب "بيان" ايشان را داشتم و استفاده ها بردم. مقاله دكتر پاينده در معرفي ايشان سودمند است.

 

2- به نظر مي رسد كه هرمنوتيست ها از اين امور غافل نيستند اما كمتر به مرزبندي بين اين مباحث با اين دقت پرداخته اند. تمايز ميان نيت مولف و مقصد متن و دريافت مفسر در سه رويكرد هرمنوتيكي معاصر و كشف شخصيت مؤلف از رهگذر تفسير متنش و بسياري از امور ديگري كه در هرمنوتيك مطرح اند، نشان از توجه هرمنوتيست ها به اين مهم دارد. این امر نه تنها در میان هرمنوتیوت های فلسفی بلکه حتی در میان هرمنوتیوت های عینی گرای ماقبل فلسفی هم مسبوق به سابقه است. به عنوان مثال آنچه فریدریش ولف تحت عنوان آمادگی برای هم سنخی و ورود به فضای فکری شخص دیگر بدان اشاره می کند و یا آنجایی که از فهم قصد مولف همان طور که او می خواسته (نه به آن صورت که مفسر می پندارد) سخن می گوید،  آیا تنبه به تفاوت تن و مود نیست؟

 

3- توجه به اين شش فاكتور در ميان مفسرين قرآن خصوصا در بحث اعجاز و نيز حجيت ظواهر بسيار چشمگير بوده ولي به خوبي منقح نشده است. هر چند اخيرا با توجه به التفاتي كه به بحث زبان دين و زبان قرآن صورت گرفته، پايان نامه ها و طرح هاي پژوهشي خوبي در اين راستا انجام شده و بحث هاي خوبي انعقاد يافته كه مي توانيد نمونه هايي از اين دست را در اين كتابها ببينيد:

 

تحليل زبان قرآن – دكتر سعيدي روشن

لايه ها و سايه هاي معنايي – دكتر اسعدي

زبان دين و قرآن – ابوالفضل ساجدي

 

+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/04/16 و ساعت 15:57 |

عده اي از دوستان مي پرسند كه چرا مدتي ست مطلبي از خودم پيرامون هرمنوتيك در اين وبلاگ ارائه نمي دهم؟ ... چه بگويم ... !؟ 

         داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند؟                پنهان خوريد باده كه تكفير مي كنند

         بازار عشق و رونق عشاق مي برند                       منع جوان و سرزنش پير مي كنند

         گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد                        مشكل حكايتي ست كه تقريري مي كنند

 

وقتي طومار ندانسته ها و نياموخته ها جلو چشمانم صف مي كشند و انبوه ماحصل انديشه ها را مشاهده مي كنم و نقصان نوشته هاي پر طمطراقي را مي بينم كه يا از پيشينه موضوع بحثشان بي خبرند و يا جوانب آن را نسنجيده اند يا ازملزومات آنچه مي گويند بي خبرند و يا عملا بدان پايبند نيستند و خصوصا و خصوصا و خصوصا پيش فرضها و پيش فهم ها و پيش ديدهاي بيشماري  كه جاي بسي ان قلت دارد را تاقي به قبول كرده اند و در عين اينكه فرموده هايشان را بر ليت و لعل استوار ساخته اند، باد تجاهل به غبغب يقين مي دمند، ديگر نه جرأت و جسارت و نه حال و نوال نوشتن برايم مي ماند.

 

           مهم نيست كه چقدر بنويسيم. مهم اين است كه بعدها چقدر از ما بنويسند.

                            به عبارت دیگر، سعی کنیم مثل این تصویر باشیم:

                                                  

اميدوارم پس از دفاع از پايان نامه ام «بررسي تطبيقي مباني روش هاي تفسير قرآن و انگاره هاي هرمنوتيك كلاسيك» در پايان تابستان جاري، بخش هايي از آن خود نوشت ها را به صورت سلسله وار در اين وبگاه عرضه مي كنم.

اما در اين مجال جهت خالي نبودن عريضه و اجابت امر دوستان، چند جمله از برداشتهاي خودم را ضميمه مي كنم:

 

- هرمنوتيك ، فهم فهم است لذا هيچ فاهم و فاعل شناسايي كه به نوعي در پي فهم – چه سويژكتيو و چه ابژكتيو-  است، بي نياز از هرمنوتيك نيست. هر جا كه "فهم" حضور دارد، هرمنوتيك بروز دارد.

 

- همان طور كه كانت فلسفه را از هستي شناسي به سوي معرفت شناسي برد، هرمنوتيك نيز آن را از شناخت متعلقات فهم به سوي شناخت خود فهم سوق داد. بي گمان تشابهي كه ديلتاي ميان كانت و شلايرماخر در افکنده، برقرار است.

 

- هرمنوتيك علمي آلي و نه غايي است.  

 

- سؤالي كه بتي از گادامر كرده را چنين پاسخ مي دهم: هرمنوتيك از پيش خود، بايدي تحميل نمي كند بلكه بايستگيهاي فهم را كشف و عرضه مي نمايد.

 

 - عدم  توجه پديدار شناسانه به هرمنوتيك و نيز حصر  آن در هرمنوتيك  فلسفي هيدگر و  گادامر  و تصور تساوي آن با نسبي گرايي ، آفتي است كه از جهل عالمان برخاسته و دامان جاهلان را گرفته.

- همان طور كه ريكور گفته: "هرمنوتيك، چهار راه انديشه معاصر است."

 

- اساسا هرمنوتيك در بدو پيدايش براي فهم متون مقدس پي ريزي شد.  به كار گيري هرمنوتيك در متون مقدس نه تنها ممكن بلكه لازم است. بي شك اهتمام به اين مهم، ملزومات ويژه اي دارد. اين ملزومات در مورد قرآن (با اين پيش فرض كه لفظ و معناي آن از جانب خداست) صورت خاصي پيدا مي كند هر چند نمي توان اين پيش فرض را دستمايه خروج آن قواعد كلي حاكم بر فهم متون دانست همچنانكه در علم اصول فقه نيز از قواعد حاكم بر تخاطب هاي بشري نظير حجيت ظواهر و تبادر ذهني جهت فهم كلام الهي استفاده مي كنند.

 

- هرمنوتيك نمي خواهد الزاما مفسر را از داشتن پيش فرض هاي درون ديني و برون ديني محروم كند بلكه مي خواهد تبعات مثبت و منفي آن پيش فرض ها و ملزومات تمسك به آن پيش فرض ها را را نشان داده و نقش آنها در انتاج نتيجه و ميزان هم خواني مواد خام فكري و روش هاي استنتاج و نتايج حاصله  را با هم و با اسلوب هاي ساختاري فاهمه بشري را بسنجد.

 

- هرمنوتيك چيزي است كه تصورش تصديقش را در پي دارد و مخالفتهايي كه از اطراف و اكناف صورت مي گيرد به دليل عدم تلقي صحيح و تصور درست از مقوله هرمنوتيك است.

+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/04/07 و ساعت 17:10 |

سالروز شهادت دكتر چمران و دكتر شريعتي رنگ و بوي ديگري به اواخر خرداد مي دهد. براي من كه هميشه در اين ايام مشغول امتحانات درسي بوده و هستم، مشاهده كارنامه عملي اين دو مرد، معناي امتحان حقيقي است.

مناسب ديدم كه امسال با درج مرثيه دكتر چمران در مراسم تدفين دكتر شريعتي، به استقبال اين ايام روم: 

 … اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!

اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....

خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.

مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.

 

مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.

 

اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.


اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

 

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.

 

اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.

 

اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

 

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

 

راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!

 

اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .


‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.

 

اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

 

(به ترتیب از چپ به راست: شهید دکتر مفتح و دکتر طباطبایی ـ خواهر زاده امام موسی صدرـ در مراسم تشییع دکتر شریعتی در دمشق)

 

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .


تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.

 
من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.


اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .


اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...


اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.


قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .


قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!


و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...»

+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/03/25 و ساعت 0:33 |

بخشي از نامه امام به فرزندش:

در آن روزهایی که در زمان  رضاخان پهلوی و فشار طاقت فرسا برای تغییر لباس بود و روحانیون و حوزه ها در تب و تاب به سر می بردند شیخ نسبتا وارسته ای را نزدیک دکان نانوایی که قطعه نانی را می خورد دیدم که گفت:به من گفتند عمامه را بردار من نیز برداشتم و دادم به دیگری که دوتا پیراهن برای خودش بدوزد ،آلان هم نانم را خوردم و سیر شدم تا شب هم خدا بزرگ است.

پسرم !من چنین حالی را اگر بگویم به همه مقامات دنیوی می دهم باورکن.

 

به مناسبت اين ايام، معرفي مقاله "هرمنوتيك در انديشه امام خميني" نوشته استاد قرآن پژوه جناب حجه الاسلام ايازي را مناسب ديدم.

ا